به ابرها گفتم نبارید تا او بیاید وقتی آمد آن قدر ببارید تا او بماند.
بر مبنای تجربیاتمان در دنیای روزمره سؤال، فکر، احساس میکنیم
ما فطرتا وقتی نانی داریم و گرسنه ای می بینیم به او خواهیم داد.
حالا کنار ما کسی باشد که بگویند مثلا این فرد یک قاتل است و هزاران جنایت انجام داده است و فردی در کنارش باشد که بگویند او خیلی خیر بوده و کارهای خوبی انجام داده .
ما از طریق رهبری فکر اگر عمل کنیم فرد خیر رو به قاتل ترجیح خواهیم داد.
اما اگه قضاوتی در بین نباشه . فکری در کار نباشه که این دوتا رو مقایسه کنیم ، ما به عنوان یک فرد خنثی در اون لحظه که ذهنش پاک هست مثل کسی که چیزی در مورد این دو نفر نمی دونه ، هر دو را نان خواهیم داد.
اینجا حرکت ما از زشتی به سوی زیبایی نبود. حرکت در بی ذهنی و در زمان حال و در مسیر فطرت بود……. یک عمل خودجوش و خالص….