رابطه

برای ایجاد و درک رابطه، می بایست صداقت روبرو شدن با (خود) و (آنچه اکنون هستیم) را داشت.
مشکل فعلی ما، عدم درک مفهوم رابطه است، درکی که اندیشه های کهنه و خواسته های متنوع ما، فرصت شکل گیری آن را در ذهن نمی دهند.
زندگی یعنی درک رابطه ای که در اثر تماس، برخورد و تبادل احساسات و افکار بین ما با دیگران صورت می گیرد. رابطه تنها ابزار انسان برای درک زندگی و (خود) است. بدون رابطه انسان موجودی تنها و جدا مانده از زندگی است. انسان تنها در ارتباط می تواند حس زنده بودن را درک کند، اگر رابطه وجود نداشت ، زندگی و هستی مفهومی متفاوت می یافت.

انسان تصور می کند چون می اندیشد، حیات دارد، در حالی که ارتباط موجب درک بودن و خلاقیت می شود. اندیشه به دلیل وابستگی به گذشته، کهنه و ملال آور است . انسان هرگز با استفاده از ابزار فکر و اندیشه قادر به ورود، به میدان عمل عشق، خلاقیت و شادکامی نخواهد شد.


مردم در حال حاضر از رابطه به عنوان نردبانی برای رشد و ترقی اقتصادی و یا شخصیتی استفاده می کنند. این در حالی است که رابطه، خاصیتی دیگری نیز دارد. این همان خاصیت اصلی رابطه است که از توجه بشر خارج شده، کاربرد رابطه برای کشف (خود) و پدیده های گوناگون حیات.
با استفاده از این خاصیت رابطه، می توان شکل بی واسطه ای از درک را تجربه کرد. درکی که فارغ از پیش داوری و تعابیر متداول فکری است، در رابطه شرایط درک و یکی شدن با جوهر پدیده ها فراهم می آید. به نظر شما وجود چنین نعمتی ، چیزی است که بتوان به سادگی آن را درخود نادیده گرفت؟ این همان حالتی است که عرفا وفلاسفۀ بسیاری در آرزوی درک آن بوده و هستند، اما سراز جای دیگر در آوردند.

بدون رابطه نمی توان به مفهوم واقعی خود و زندگی دست یافت. رابطه مانند آئینه ای است که می توانیم (خود) واقعی را در آن مشاهده کنیم. انعکاس (خود) می تواند به وسیله توهم شخصیت یا فکر تحریف شده باشد، یا همانی باشد که هستیم و (آن چه هست) ما را منعکس سازد.
با توجه به اهمیت تصور (من) یا شخصیت، ما ترجیح می دهیم، به مشاهدۀ شکل تحریف شده و غیرحقیقی از (خود) بپردازیم. انسان اسیر فکر مجبور و محکوم به تماشای تصاویر فکری بابت آرزوها و حسرت های اش است . این اصرار و علاقه انسان برای گریختن از واقعیت (خود)، باعث شده، هرگز موفق به مشاهدۀ آنچه واقعأ هست نگردد. همه ما ترجیح می دهم به جای توجه و در ارتباط قرار داشتن با (خود)، مشغول به مرور و برآوردن نیازها و ایده های شخصیتی مان باشیم.

(من) یا فکر، از هر نوع بسر بردن و نگاه صریح ذهن به (خود) گریزان است. انسان اسیر اندیشه تمایل و استعداد عجیبی برای فرار و عدم شکل گیری ارتباط با خود دارد. چرا که در توجه ذهن به خود، دست توهم من و تصور شخصیت برای ما رو می شود. ما هر لحظه در اندیشۀ اثبات خود به دیگران هستیم و زندگی خود را بابت وجود چنین تلاشی فنا می کنیم. هیچکدام از ما حاضر نیستم در ارتباط و مواجهه با آنچه (هم اکنون هستم) یعنی حقیقت (خود) قرار بگیرم. همه انرژی شان را صرف برآوردن خواسته ها و تداوم این (من) قلابی در خود کرده اند.

اگر به نحوه ارتباط مردم با یکدیگر دقت کنیم متوجه این نکته می شویم که در مواجهۀ با هم به واقعیت یکدیگر توجه نداریم، ما آموخته ایم که دیگران را به واسطه علائم شخصیتی شان درک کنیم. اگر چه از انسانیت و درک باطنی دم می زنیم، ولی همچنان با همان شیوه القاء شده و رایج اجتماعی به رابطه نظر داریم، رابطه تا زمانی برای ما قابل ارزش است که رضایت و منافع مادی یا احساسی ما در آن تأمین باشد، این شکل از ارتباط همیشه مورد توجه و باعث خوشنودی ماست، اما به محض خدشه دار شدن چنین ارتباطی، بلافاصله همه چیز تخریب و بهانه جوئی ها آغاز می گردد.

موجودیت انسان ها با علائم شخصیتی شان معنا می گیرد، همه درحال برانداز نمودن یکدیگر و ارتباط گیری از طریق علائم شخصیتی و اعتباریات اجتماعی هستند. آنچه درچنین شیوۀ رابطه ای مفقود شده، تبادل احساس بین انسان ها است، به همین علت مشاهده می کنیم که روابط بین مردم سطحی و معامله گرانه شده، همه از دید هم موقتی و مناسبتی هستیم.
در حال حاضر اساس روابط بر پایه نیاز و سوداگری است. نیازهائی که ناشی از تمایلات (من) یا شخصیت است، نه خود حقیقی مان. بنابر این علت عدم شکل گیری صحیح ارتباط بین انسان ها، وجود فکر و تعابیر همیشگی آن است.

اگر با نگاهی صریح روابط اجتماعی را مورد توجه قرار دهیم، متوجه این نکته می شویم که رابطۀ مردم با هم روند از هم گسستگی و مقاومت در برابر هم دارد. همه به ظاهر در حال تقویت رابطه با یکدیگرند، اما در باطن مشغول به احداث و تقویت دیوار تمایز و شخصیت برتر دربرابر دیگران هستند. ایجاد چنین تمایزی بین خود و دیگران به معنی نفی درک رابطه درخود است.
مردم گاهی براساس رعایت عرف و یا برآوردن نیازهای شان مجبور به سرک کشیدن از بالای این دیوار می شوند، آنها نام این سرک کشیدن و خروج موقتی از حصار را ارتباط اجتماعی می گذارند و بابت بهبود اجرای چنین نمایشی، دست به دامان کارگاه های آموزش مهارت های اجتماعی می شوند.

اصلی ترین هدف، در زندگی هر یک از ما حفظ و تقویت این دیوار در مقابل دیگران است، دیواری که ما آن را اشتباهأ شخصیت و (من) خود تصور کرده ایم، ما دائمأ به عناوین مختلف مشغول به تقویت و قطور نمودن هر چه بیشتر حصار شخصیت هستیم، اما در حقیقت مشغول به تدفین تدریجی خویشتنن، در گورستان توهم شخصیت ایم.
ما این دیوار را موجودیت روانی خود تصور کرده و در پناه امنیت متزلزل و دروغین آن مشغول به اتلاف عمر هستیم، با وجود این حصار، و برداشت اشتباه ازخود به عنوان (من)، احساس تنهائی و اندوه در انسان امری است اجتناب ناپذیر. تا زمانی که وجود خود را وابسته به وجود حصار توهمی (من) تصور کنیم ، سخن از عشق ، صلح و ارتباط مسالمت آمیز با یکدیگر بی معناست.

ما کشش ذهنی شدیدی به پناه گرفتن در پشت این دیوار داریم، زیرا فکر می کنیم این حصار به ما دلگرمی و امنیت می دهد. ما به دلیل عدم درک صحیح از خود، از تصور ترک این حصار خیالی می هراسیم! به ما القاء شده که آن سوی دیوار شخصیت، خطر و تهدیدات متعددی در انتظار ماست، این درحالی است که وجود چنین القائاتی موجب پدید آمدن حصار (من) و توهم شخصیت در ما شده .
تشکیل حصار فکر و القاء تصور شخصیت علت بروز آشفتگی، نگرانی و اضطراب دائم و همچنین، علت جدائی انسان به عنوان یک موجود تنها و درمانده است .

همه ما برای فرار از آشفتگی های فکری و جایگزین نمودن شکلی از امنیت روانی به دنبال ایجاد جان پناهی فکری درخود هستیم . وظیفه ایجاد این امنیت را تصورات گوناگون فکری به عهده دارند. با وجود ترس دائمی انسان و لزوم پناه گرفتن در پشت حصار فکر، برای غلبه بر نگرانی، همه ترجیح می دهند روابط خود را از پس چنین حصاری با دیگران شکل دهند.

اما تشکیل این حصار به معنی قطع رابطه با خود و دنیای خارج از خود است. بنابر این نه روابط شکل می گیرد و نه راه حل رفع مشکلات. بنابر این مشاهده می کنیم که با وجود جلسات متعدد، کنفرانس های بین المللی، هیچ راه حلی کلی و دائمی برای مشکلات بشری ارائه نمی گردد، نتیجه گیری ها موقتی و در فضای بی اعتمادی و یأس شکل می گیرد. چرا که راه حل ها برخواسته از حصار (من) بوده و طبیعتأ همه چیز در جهت تأمین منافع (من ها) است نه بشریت.

تا زمانی که هر یک از ما خود را در مرزبندی با دیگران قرار می دهیم، آرامش و عشق پا در وجود مان نخواهند گذاشت، صلح پایدار زمانی برقرار می گردد که همه از پشت حصار(من) بیرون بیایند و لزوم پناه گرفتن در پشت حصار(من) در ذهن ها منتفی گردد، و بشر قادر به تغییر نگرش نسبت به همنوع خود شود. این امر محقق نخواهد شد جز با درک انسان از عامل ایجاد آشفتگی در وجود خودش!

اکنون همه ما در حال بررسی راه های دستیابی به قدرت، ثروت ، مقام، خانه مجلل و یا اثبات شخصیت و عقیده خود به دیگران ایم، در جامعه ای که ذهن مردم به جای زندگی، متوجه اهداف و ایده ها است ، طبعأ چیزی جز اکنون، یا آنچه هستیم، ذهن ها را به خود مشغول می دارد، و این مشغولیت ما را بین واقعیت اکنون و آن چه قرار است شویم، قرار می دهد. این عدم توجه به درک آنچه اکنون هستیم، موجب شکل گیری آشفتگی های درونی ما می شود، آشفتگی هائی که ناشی ازعدم پذیرش اکنون بوده و موجبات شکل گیری خشم، نارضایتی، تنهائی، درگیری، مقایسه و نفرت در ما می شود.

آیا به نظرشما عدم ارتباط صحیح ما با خود و انسان های دیگر، علت جدائی و تنهائی ما نیست؟

انسانی که به دنبال منافع شخصیت نیست و با آنچه هست می ماند، از خواسته های(من) عبور می کند، او برای وجود داشتن نیاز به بهانه ای تحت عنوان قدرت، ثروت و یا رشد و پرورش معنویت ندارد، او قلبأ قناعت پیشه است، میل به خواستن یا شدن به هرشکلی در ذهن او منتفی است. او درک از خود ومفهوم زنده بودن را وابسته به داشتن ها نمی داند. او درونأ مستقل و آزاد است.

درحال حاضر درک این آگاهی ضروری است که خودمان را ازطریق رابطه کشف و درک کنیم، در این عمل ، ذهن مشغول به مکاشفه ای درونی از طریق توجه به خود و پدیده های گوناگون زندگی است، شیوه و نگاهی متفاوت به هستی که با خود آرامش، عشق و غیر منتظره ها را همراه دارد.

توجه وردپرس دات کام

Advertisements

دیدگاه‌ها ناکارا هستند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: